سخاوت

اگر بدانی درباره قدرت بخشش چه میدانم، اجازه نمیدهی غذا به تنهایی بدون اینکه آن را با کسی سهیم شوی از گلویت پایین برود.

بودا بودا سه نوع بخشش را به ما می آموزد. اولین آن بخشش مقدماتی است : “من دیگه بیش از این به آن احتیاج ندارم آیا باید آن را نگه دارم با اینکه به دور بیاندازم؟ ما می آموزیم که وقتی چیزی را می بخشیم از این کار قلبمان احساس شادی میکند. نوع بعدی بخشش دوستانه است: ما در چیزی شریک می شویم که از آن لذت برده ایم و می خواهیم به خاطر لذت دیگران از آن دست بکشیم. این میتواند وقت ما یا چیزی باشد که متعلق به ما است و این به ما لذت و شادی بیشتری می بخشد. نوع دیگر بخشش شاهانه است: این بخشش از خودمان است، وقت مان یا انرژی مان و همچنین چیزهایی که ارزش بسیاری برای ما دارند. این بخشش لذت بسیاری به ما میدهد.

داستان جالبی از یک نویسنده ناشناس در مورد زن عاقل و سنگ قیمتی در زیر بیان شده است.

زن عاقلی بود که برای یافتن سنگهای قیمتی در یک چشمه به کوهها سفر می کرد. یک روز بعد از رفتنش او با مسافر دیگری که گرسنه بود برخورد کرد و زن عاقل کیف خود را باز کرد و غذایش را با او شریک شد. مسافر گرسنه سنگ قیمتی را دید و از او خواست که آن را به او ببخشد. او بدون ی این کار را کرد و مسافر از خوش شانسی اش شاد شد. او می دانست که ارزش

_

سنگ بقدری است که امنیت را برای باقی عمرش به ارمغان بیاورد اما فقط چند روز بعد آن مرد برگشت تا سنگ را به زن برگرداند.

او گفت من فکر کردم چیزی که با ارزش است این سنگ است من با این امید آن را به تو بر می گردانم که چیزی که با ارزش تر است را به من بدهی. لطفا أن چیزی که در درونت تو را قادر ساخته که این سنگ را به من ببخشی را به من بده. ”

داستان دیگری که من سالها قبل در مورد عزلت شنیدم بطور واضحی ارزش سخاوت را نشان میدهد.

مردی، به دنیای پس از مرگ بصيرت داشت. اول به او یک سالن بزرگ با میزهای بزرگ برای ضیافت که با خوراک های مطبوع پر شده بود را نشان دادند. هرظرف غذا با قاشق بلند سه فوتی تجهیز شده بود، مسئله این نبود که آنها چقدر می توانستند بازوهایشان را بپیچانند، آرنج آنها به صورت بغل دستیشان، فرو می رفت ظروف آنها بقدری بلند بود که برای بلند کردن و حتی گذاشتن یک لقمه به دهان دچار مشکل میشدند. آنها دورهم، روبرو و کنار هم با بدبختی نشسته بودند. گفته شده که این هادی مردان اخروی، دوزخ است. “

بیننده به قسمت دیگری نگاه می اندازد و یک سری میز ضیافت را با همان غذاهای مجلل وهمان ظروف نقره که استفاده شان غیر ممکن است را می بیند. اما مردم اینجا خوب، کاملا شاد در سلامت و رفاه، بخوبی تغذیه می شدند. میزبان چنین تلفظ می کرد این بهشت است.

مرد گیج شده بود، تفاوت در چه بود؟

راهنما به شخصی اشاره می کند و می گوید در بهشت، اشخاص همچون ان شخص که قاشقی که به عرض میز است را بلند کرده تا به همسایه خود غذا دهد آنها به همدیگر غذا میدهند.

در ایین الهی، کرداری است که مهربانی، مرحمت نامیده میشود. وقتی شنیدم کشاورزانی هستند که بخاطر فقرا و غریبه ها محصول خود را از کناره های مزرعه درد نمی کنند خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. دیگرانی که گرسنه ها را غذا می دهند، برهنه را می پوشانند، سوگواران را آرام می کنند، تفاوت ها را در این دوره نشان میدهنده

_

سخاوت فقط به معنی بخشیدن یک چیز مادی نیست. سخاوت روح، هدیه جالبی است که ما می توانیم آن را رشد دهیم. گاهی اوقات آن چیزی نیست که شما نیا دارید بلکه چیزی در درون شماست که دیگران به آن نیاز دارند. سخاوت در وقتمان یکی از مهمترین نوع سخاوت ها است —- وقتی تقاضای دلسوزی، درک، حمایت میکنیم، عمیقا گوش دهید که بخشش توصیه میشود و شجاعت می تواند زندگی شخص را تغییر دهد.

آنچه برای روحانی بزرگی بنام مازو رخ داد مثال جالبی از سخاوت روح و دلسوزی و ایمان است

آقای گری مازو با یک عالم محترم دیگر بنام فردنیولندر و همسرش کارول در سال ۱۹۸۳ وقتیکه او با دبی کسی که میخواست همسرش شود هر دو دانشجویان دانشگاه براندیس بودند، ملاقات کرد. دبی کسی بود که بدنبال یک خانه معنوی میگشت، و گردهمایی شالمون به معنی منبع آرامش را جستجو می کرد.

در نتیجه آقای نیولندر مرید آقای مازو شد و بعد از انتصابش در سال ۱۹۹۰ وقتی او کار اجاره ای را برایش یافت، نقش مدل را برای او پیدا کرد. خیلی زود به محض عقب نشینی روز به روز مازو از مسئولیتهای مربوطه، مسئولیت های بیشتری به او داده شد. در سال ۱۹۹۴ آقای مازو تصمیم گرفته بود مکور شالمون را ترک کند و به دنبال رویا و اهدافش برود. بهرحال سه شنبه اول نوامبر ۱۹۹۴، زندگی آقای مازوو زندگی جمعی اش در آنجا برای همیشه تغییر کرد. آن شب کارول نیولندر بطور وحشیانه ای در منزلش به قتل رسید.

خانواده او، اجتماع کلیسا، و كل اجتماع شوک شدند. یک سوگ همگانی، چیزی که مازو هرگز در دوره کوتاه کاری اش در آنجا تجربه نکرده بود. روز بعد هزاران

خدمت در مراسم یادبود به منزل آنها آمدند. روز بعد دوهزار نفر به سوگوار برای مراسم تشییع افزوده شدند. هرکسی که آنجا به دنیای عجیب و غریب تعلق داشت کاملا به آنچه آنها انجام میدادند اعتقادی نداشت. از آنجایی که یک دوره هفت روزہ سوگواری سنتی، معروف به شیوا مسير ذكر غم را با ترس و خشم در پیش گرفتند. تقریبا فوی او را به خلاف شخصی و تجاوزه متهم کردند و غصه مرد بیوه را

_

همچون ابری در بر گرفت.

ادعای درگیریش در قتل، خودش بزودی مرکز روح ما را به حرکت درآورد. من خودم را در میان آنچه بنظر می رسید همانند یک فیلم وحشتناک است يافتم. آقای مازو گفت: “ اما آن واقعی بود. “

ظرف چند ماه وقتی هیچ اتهام نامه رسمی در رابطه با قتل پر نشد با بی آبرویی در میان اجتماعی که به سوء رفتارشان ادامه می دادند، استعفاء داد. به عنوان شریک مازو در اجتماع مکور شالمون، ناگهان خودم را مسئول رفاه و بهزیستی معنوی هزاران خانواده که گیج و مبهوت شده بودند، یافتم. تحت شرایط نرمال، شاید نباید نقش رهبر اولیه معنوی برای اجتماعی به آن اندازه را برای بیست سال، به عاریت می گرفتم. من با چیزی که بطور قطع بزرگترین چالش کاری ام محسوب می شد مواجه شده بودم قبل از اینکه آن پایان یابد ما همه باید با ایمان، خدا و دین مبارزه می کردیم.

انجیل به ما می گوید که وقتی موسی از خانه فرعون گریخته بود او در بیابان ناگهان بوته ای را دید همانطور که به آن نزدیکتر میشد دید که بوته در حال سوختن است و شعله ها تحلیل نمی روند و مصرف نمی شوند. موسی توقف کرد و به شعله نگاه کرد و او حضور خداوند را در آنجا دریافت. آن، کار ما بود که ایمان مان را در میان شعله هایی که به خوبی می توانند ما را به تحلیل ببرند، حفظ کنیم.

آقای مازو با این مسئله دست به گریبان بود که چگونه با نیازهای یک اجتماع ضربه دیده که اغلب از ترس و بی کفایتی می گریزند برخورد کند. قسمتی از اهداف او کمک به اجتماعی است تا بتوانند فرصتها را در میان شعله های بحران ببيننده

در کتابش به نام: و شعله ما را از بین نمی برد، او به شرح وقایع تاریخی چالش های روحی، انقلاب عاطفی و سفر شخصی اجتماع به ترتیب تاریخ، برداشته است و من بواسطه این زمان متلاطم تجربه کردم که هدفم دو گانه بوده است پیشنهاد تکریم قدرت روح انسان که از طریق بسیاری از امتحانات سخت نمایم داده شده است و نمایش قدرت دین برای فراهم ساختن نور و راهنما در عو در میان دره تاریکی تجدید نماینده

عواقب

بعدی یک تراژدی می باشد. امیدوارم که دیگر مجامع ایمانی قدرت بیابند و سفر ما را در میان دره تاریکی تجدیوپد نمایند

_

آقای نیولندر سرانجام بخاطر قتل همسرش دستگیر شد. وقتی مردم نیولندر را در لباس زندانی در تلویزیون مشاهده کردند بسیار گریه کردند. مردم به او اعتماد کرده بودند و به عنوان یک فرد محترم به او احترام می گذاشتند. آن یک عذاب و تشور غیر قابل درک بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *